تبليغاتX
ادبیاتی / داستانی

نان را از من بگیر ، اگر میخواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .

گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را كه میكاری ،
آبی را كه به ناگاه
در شادی تو سرریز میكند ،
موجی ناگهانی از نقره را
كه در تو میزاید .

از پس نبردی سخت باز میگردم
با چشمانی خسته
كه دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،
اما خنده ات را كه رها میشود
و پرواز كنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید

عشق من ، خنده تو
در تاریك ترین لحظه ها میشكفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ،
بخند ، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته .

خنده تو ، در پاییز
در كنار دریا
موج كف آلوده اش را
باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را میخواهم
چون گلی كه در انتظارش بودم ،
گل آبی ، گل سرخ
كشورم كه مرا میخواند .

بخند بر شب
بر روز ،
 
بر ماه ،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم میگشایم و میبندم ،
آنگاه كه پاهایم میروند و باز میگردند ،
نان را ،
 
هوا را ،
روشنی را ،
 
بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم ...
 

(پابلو نرودا )

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:13 توسط مارتا| |

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:0 توسط مارتا| |

 

گفت هلاکم کن ، که عاشق چشمان تو ام


و برای تو می گریم .


بر روی کارت تبریک


کلیساهای گوتیک ساز سرخ فام


تن خود را به گرمای آفتاب سپرده بودند .


و بر روی جلد آخرین شماره از مجله ((الحیاه)) پیکاسو


به واپسین روشنایی جهان می نگریست


گفت : زبان گل سرخ در باغهای شب


بر لبان ما گل می دهد .


کیست که بر باروهای این شهر ها - پناهگاهها - گورها ، بگرید ؟


کیست که نیم شبان بر کرانه های دریای روم بگرید ؟


کیست که راز معمای خونخواره را در ((تب)) بازگوید ؟


که در عصر یخبندان


سربازان و خودکامگان بر دروازه های جهان ایستاده اند


و با روزنامه های زرد رنگ از دیده نهان نی دارند :


آتش شب را و باده را و گیتار را


گفت : حضوری ناپیدا در من جایگیر است .


من مرگ ماه برف را بر دریچه شهر ، اسطوره می گیرم


همگنان دروغ میگفتند


و من آکنده از تنهایی خویش


بر میز قهوه خانه بی جان افتادم


و آتش شب، در جام ، باده دریا را شعله ور می ساخت


تو را می بینم که از انتهای جهان می آیی ، بر لبان ما


برخی کلمات گل می دهند


رنجهای ما به سر می آید


تا دیگر بار سفر بیاغازیم ....


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:49 توسط مارتا| |





 

 بـراي لحـظه هـاي شادمانه


 

بـراي بـا تو بودن صادقـانـه

 

 

 مـي آيم من بـه پيشـت عاشقانه


 

بـه تودل بستـم من شاعرانه

 

 

  اما افسـوسازدرك زمانه


 

چه زيباست راز زمانه

     

 

 اگرزندگي باشد يك ترانه

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:25 توسط مارتا| |

کوچه فراغ



قلب من گم کرده زیاد دارد.



گم کرده های من هیچ نشانه ای هم ندارند



.کوچه های بیخوابی من انتهایی ندارند.



 باید قدم یزنم در انتهای بی انتهایشان.

 گم کرده های من نشانی شان را گم کرده اند



.من آنها را در کوچه پس کوچه هایی گم کرده ام



 که وقتی به بن بست می رسی



 خودت هم گم می شوی جزو گمشده ها



.خو گرفته ام به خوش بودن با خاطرات خویش



.حرفی نیست از گمشده من.



 درد, درد خاطره است



.تا به انتهای کوچه نرسیده ام



مرا از زمان و زمانه خسته نکن




http://i1.tinypic.com/rrqhxt.jpg
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:12 توسط مارتا| |