تبليغاتX
ادبیاتی / داستانی
 
ادبیاتی / داستانی
تشکیل شده از تصاویر و سخنان بزرگان / نثر و شعر

راز من

 

هيچ جز حسرت نباشد كار من


بخت بد، بيگانه اي شد يار من


بي گنه زنجير بر پايم زدند


واي از اين زندان محنت بار من

 

واي از اين چشمي كه مي كاود نهان


روز و شب در چشم من راز مرا


گوش بر در مي نهد تا بشنود


شايد آن گمگشته آواز مرا

 

گاه مي پرسد كه اندوهت زچيست


فكرت آخر از چه رو آشفته است


بي سبب پنهان مكن اين راز را


درد گنگي در نگاهت خفته است

 

گاه مي نالد به نزد ديگران


كو دگر آن دختر ديروز نيست


آه، آن خندان لب شاداب من


اين زن افسرده ي مرموز نيست


گاه مي كوشد كه با جادوي عشق


ره به قلبم برده افسونم كند


گاه مي خواهد كه با فرياد خشم


زين حسار راز بيرونم كند


گاه مي گويد كه: كو، آخر چه شد


آن نگاه مست و افسونكار تو؟


ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم


نيست پيدا بر لب تبدار تو

 

من پريشان ديده مي دوزم بر او


بي صدا نالم كه: اينست آنچه هست


خود نمي دانم كه اندوهم زچيست


زير لب گويم؛ چه خوش رفتم زدست


 

همزباني نيست تا برگويمش


راز اين اندوه وحشتبار خويش


بي گمان هرگز كسي چون من نكرد


خويشتن را مايه ي آزار خويش


 

از منست اين غم كه بر جان منست


ديگر اين خود كرده را تدبير نيست


پاي در زنجير مي نالم كه هيچ


الفتم با حلقه ي زنجير نيست

 

آه، اينست آنچه مي جستي به شوق


راز من، راز زني ديوانه خو


راز موجودي كه در فكرش نبود


ذره اي سوداي نام و آبرو


 

راز موجودي كه ديگر، هيچ نيست


جز وجوي نفرت آور بهر تو


آه، اينست آنچه رنجم مي دهد


ورنه، كي ترسم زخشم و قهر تو





شنبه بیست و یکم آذر 1388 :: 16:25 ::  نويسنده : مارتا


سه شنبه هفدهم آذر 1388 :: 17:56 ::  نويسنده : مارتا

 

..."هنوز در سفرم .

خيال مي كنم

در آب هاي جهان قايقي است

و من - مسافر قايق - هزار ها سال است

سرود زنده دريانوردهاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

و پيش مي رانم.

مرا سفر به كجا مي برد؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت


گشوده خواهد شد؟

كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش

و بي خيال نشستن

و گوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟


و در كدام بهار

درنگ خواهد كرد


و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت،


همين.

كجاست سمت حيات ؟

من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟


و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر

هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.


چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟

درست فكر كن

كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟

چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟


درست فكر كن

كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟


چه چيز پلك ترا مي فشرد،

چه وزن گرم دل انگيزي ؟...

 

سهراب



http://i2.tinypic.com/44hhwya.jpg



شنبه چهاردهم آذر 1388 :: 16:51 ::  نويسنده : مارتا
شعری از : بائيف

الماس سختم من

که با چکش نمی‌شکنم و نه با قلم تراشیده می‌شوم

بزن، بزن مرا که من از آن نخواهم مرد

همچون ققنوسم من

که از مرگ خود زندگی باز می یابد

و از خاکستر خود می‌زاید

بکُش، بکُش مرا که من از آن نخواهم مُرد.

ازکتاب ژان کریستف، ترجمه م. به آذین



جمعه سیزدهم آذر 1388 :: 14:43 ::  نويسنده : مارتا




 


ديشب تمام ابرها را گريه کردم

 

در حسرت امروز و فردا گريه کردم

 

رفتي و پرواز پرستو گونه ات را

 

در سوگ فرداي غزل ها گريه کردم

 

مانند گل هاي شقايق داغ عشقت

 

مي زد به زخم کهنه ام تا گريه کردم

 

رفتي خدا حافظ  تو را چشم انتظارم

 

دور از تو من تنهاي تنها گريه کردم





یکشنبه هشتم آذر 1388 :: 17:27 ::  نويسنده : مارتا